کتاب عشق و لجن - بخش عشق و رنگ
حدود ده سال پیش توی یکی از دهات اطراف نایین اصفهان
یه پیرمردی بود
تو ده معروف بود به یوسف گیوه
البته صداش می کردن یوسف دیوونه
می گفتند یه پسر داشته که شهید شده
.
فکر نکنم کل کسایی که تو ده زندگی می کردند 50 تا می شدند
همه هم کفش می پوشیدند
می گفتند 40 ساله صبح ها بلند می شه
نمازش و می خونه
و تا شب گیوه می بافه
کل خونش پر گیوه است
و لی هر روز و هر روز کارش همینه
با کسیم حرف نمی زنه
فقط گیوه می بافه و
گیوه می بافه
بعد ازت سوال می کردن :
آخه مگه اینروزا کسی گیوه می پوشه ؟
می گفتند قدیما تو مسجد می دیدینش
چند سالیه مسجدم نمی ره
.
کلا ده دقیقه بیشتر ندیدمش
.
ولی خیلی بهش مدیونم
ازش که خداحافظی کردم
بهش گفتم یه نصیحت بهم بکن
گفت :
به بقیه کاری نداشته باش
نمازتم اول وقت بخون
گفتم این که شد دو تا نصیحت
گفت :
تو یکیشم انجام دادی هنر کردی
.
نمی دونم چه ربطی بین دیوونگی و عاشقی هست
فقط می دونم
یوسف گیوه
عاشقه
به کسیم کاری نداره
نمازشم سر وقت می خونه
0 Comments:
Post a Comment
Links to this post:
Create a Link
<< Home