www.AminMansouri.com

کتاب عشق و لجن - بخش عشق و رنگ


بندر خمیر
محلیا می گفتن عبدو ، شوهرش یازده سال پیش رفته دریا و دیگه نیومده
.
سلیمه یازده سال بود صبح می رفت لب دریا منتظر تا شب
می گفتن ازش که می پرسیم می گه
عبدو رفته دریا
ظهر بر می گرده
غذا ساختُم براش

0 Comments:

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home